http://ketabnak.com/images/covers/thumb_jahan.jpg

اين نوشتار با هدف مقايسه ميان گفتمان مهدويت و نظريه جنگ تمدن هاي ساموئل هانتينگتون  سامان يافته است، از اين رو لازم است در ابتدا به بيان اهميت اين موضوع بپردازيم. از يک سو موضوع مهدويت که از اهميت بسياري برخوردار است؛ زيرا بنابر آن آينده تاريخ بازگو شده، تمام آرمان ها و اهداف والاي اسلام در اين اعتقاد خلاصه و در آن متجلي مي شود. در نتيجه، پذيرش اين باور و پاي بندي به آن، انسان را در مسير درست زندگي به خوبي پيش ميبرد. از سوي ديگر، جنگ تمدن ها با رويکرد يأس آور و بدبينانه به آينده، از جانب نظريه پرداز بزرگ امريکايي مطرح شده است.


3. مهدویت و اصلاح دینی غرب

هانتینگتون ضمن بیان نظریه برخورد تمدن ها، وقتی از تمدن اسلامی و بنیادگرایی اسلامی یاد کرده، آن را به جنبش اصلاح دینی غرب،یعنینهضت پروتستان تشبیه کرده، وجوه تشابه بسیاری میان اصلاحات پروتستانی و نوگرایی اسلامی بر شمرده و در عین حال تفاوت هایی نیز  میان این دو گذارده است. وی هم چنین بنیادگرایی اسلامی را شبیه انقلابی گری مارکسیسم یاد می کند.
در سال های اخیر در ایران نیز چنین رویکردهایی به اسلام وجود داشته است. ایده هایی از قبیل پروتستانتیسم  اسلامی یا اومانیسماسلامی مطرح شده، چنان که قبل از آن سوسیالیسم اسلامی یا سوسیالیست خداپرست مطرح شده بود. حال به منظور ارزیابی این رویکردها و نشان دادن تفاوت گفتمان بنیادگرایی اسلامی و مهدویت با اصلاح دینیمسیحی و انقلاب گری مارکسیستی، به نقل و نقد
ایده های هانتینگتون می پردازیم:
3-1. طرح مسأله: هانتینگتون در عنوان باززایی اسلام آورده است:
درهمان حال که آسیایی ها به دلیل توسعه اقتصادی خود، اعتماد به نفس بیشتری پیدا می کردند، انبوه مسلمانان هم به اسلام به عنوان منبع هویت، ثبات، مشروعیت، توسعه، قدرت و امید روی آوردند؛ امیدی که در شعار اسلام تنها راه حل است، رخ نمود. باززایی اسلام با گستره و عمقی که دارد، تازه ترین مرحله در روند تطبیق تمدن اسلامی با غرب است.
وی آن گاه از قول یک صاحب نظر مسلمان، محتوای باززاییاسلامی را چنین معرفی می کند: «استقرار قوانین اسلامی به جای قوانین غربی،استفاده فزاینده از زبان و نمادهای دینی، گسترش آموزش های اسلامی، پای بندبیشتر به قوانین رفتاری اسلامی مانند حجاب و استفاده نکردن الکل و...». وی در ادامهافزوده است: بازگشت خدا پدیده ای جهانیاست، اما خدا یا الله در امت یا جامعه مسلمانان است که به صورتی گسترده و موفقیت آمیز انتقام می گیرد.
باززایی اسلامی در نمود سیاسی خود شباهت هایی با مارکسیسم دارد. متونی که مقدس به حساب می آیند، تصویری از یک جامعه کامل، اعتقاد به تغییرات بنیادی، نفی قدرت ملت ـ کشور و گوناگونی آموزه هایی که از اصلاح طلبیِ میانه روانه تا انقلابی گری خشونتآمیزرا در بر می گیرد، از جمله  این شباهت هاست. البته این باززایی با جنبش اصلاح درآیین پروتستان هم سانی بیشتری دارد. واکنش به رکود و فساد، بازگشت به دین خالص تر، نظم و  انضباط، و جاذبه داشتن برای طبقه متوسط، وجوه اشتراک این دو است. آیین لوتر و کالوین مانند بنیادگرایی شیعه و سنی است و حتی شباهت هایی میان جان کالوین و آیت الله خمینی وجود دارد .
وی سپس به تفاوت بنیادگرایی اسلامی و اصلاح طلبی مسیحی اشاره می کند: «جنبش اصلاح عمدتاً محدود به شمال اروپا بود... اماباززایی اسلامی تقریباً تمام جوامع مسلمان را تحت تأثیر قرار داده است».  به نظر او عناصر اسلام گرا، شامل: دانشجویان انقلابی وروشن فکر، طبقة شهری متوسطو مهاجران روستایی به شهرها هستند.
به اعتقاد او گروه های لیبرال دموکرات موجود، به موازات بنیادگرایان مسلمان توفیقی به دست نیاوردند: دموکرات های لیبرال ـ از موارد استثنایی که بگذریم ـ نتوانستند در جوامع اسلامی پایگاه مردمیپایداری پیدا کنند و حتی لیبرالیسم اسلامی هم نتوانست در اینجوامع ریشه بدواند... . شکست تمام و کمال دموکراسی لیبرال در دست یابی به قدرت در جوامع اسلامیپدیده ای است مداوم و تکراری،در مدتی قریب به یک قرن که از سده نوزدهم آغاز شده است. علت اصلی این ناکامی ها تا حدی طبیعت فرهنگ و جامعه اسلامی است کهپذیرای مفاهیم لیبرال غربی نیست.
سرانجام، وی پس از تکرار عوامل بنیادگراییاسلامی از قبیل رشد جمعیت، مدرنیزاسیون و تظاهر دولت های اسلامی به اسلام، مدعی ناکارآمدی بنیادگرایی اسلامی در استقرار عدالت اجتماعی، رشد اقتصادی و آزادی های سیاسی شده است.
3-2. پیش تر، از زبان هانتینگتون آوردیم که بنیادگراییاسلامی یعنی پشت کردن به غرب، استقلال خواهی، نه گفتن به غرب و حتیمدرن شدن، اما به سبک غیر غربی؛ ولی در این قسمت وی می گوید: اسلام گرایی یعنی منطبق شدن با غرب. او در این باره توضیحبیشتر یا استدلالی ندارد؛ ولی اشکال سخنش در درجه اول، تناقض آمیز بودن است؛ زیرا غرب گریزی کامل با غرب گرایی و انطباق با آن هیچ نسبتی ندارد و در درجه بعد، اساساً جوهره آموزه های توحیدی اسلام مانع شرک آلودگی و هر نوع رویکرد غیر توحیدی به غرب ملحداست.
3-3. گویا بنابر ذهنیت نادرست غربی ها به دین که آن را صرفاً قدسی، معنوی، غیردنیایی و در نتیجه تهی از سیاست می دانند؛هانتینگتون هم به رغم اذعان به قانون گرایی اسلامی، رفتارهای مورد پسند دین، روی آوری به نمادها و زبان دین و پای بندی بهایدئولوژیاسلامی، ضمن بیان ماهیت بنیادگرایی اسلامی، جوهر آن را خشونت، جنگ طلبی و حتی منتقم دانستن خدا به مثابه یکفرهنگ دانسته است. ولی می دانیم که چنین نیست و جوهر دین، اصول گرایی اسلامی و مهدویت، علاوه بر همراه دانستن دین و دنیا،تکیه بر رحمانیت الهی به عنوان یک فرهنگ و تحقق بخشیدن به مهر و عطوفت اسلامی است. این گفتمانِ غالب مهدویت و اسلام است؛ وگرنه انتقام گرفتن از دشمنان خدا که اصلاح پذیر نبوده و در صدد کمی از جامعه را تشکیل می دهند، به هیچ رو وجهة غالب آن نیست. بهدیگر سخن، گفتمان عدالت خواهانه اسلام و مهدویت، ذی المقدمه ای است که مقدمة آن قلع و قمع دشمنان دین، عدالت و  انسان است و طبیعی است تا آن مقدمهتحقق نیابد، نوبت به ذی المقدمه نرسد. و البته این امر کاملاً عادلانه است، ولی هیچ گاه مقدمه مفصل تر و گسترده تر از ذی المقدمه نیست.
3-4. شباهت ها و قدر مشترک هایی که هانتینگتون میان اسلام و مارکسیسم یادآور شده پذیرفتنی نیست؛ زیرااولاً چند و چون این قدرمشترک ها متفاوت اند و به این ترتیب، مثلاً کل گرایی یا بنیادگرایی و یا انقلابی گری در اسلام با این  امور در مارکسیسم یکی نیستند؛ ثانیاً اسلام با مارکسیسم در اعتقادات خود به طور ریشه ای متفاوت است. یکی بهماده اصالت می دهد همه چیز را بر آن بنا می نهد ودیگری خدا را اصل دانسته و همه چیز را در پرتو او می خواهد. و چون این اختلاف اساسی در بعد جهان بینی های آنها وجود دارد، به ناچارروبناهای ایدئولوژیک آنها نیز متفاوت خواهد بود.
3-5. البته به  هنگام قیاس اسلام و مسیحیت، البته با مسامحه بسیار، از این رو که توحیداسلامی هم سنگ تثلیث مسیحی نیست، می توان گفت هر دو خدا را می جویند و دینالهی اند، ولی نمی توان اصلاح طلبی مسیحی را با بنیادگرایی اسلامی هم ارز دانست؛چرا که اولاً آن چه در قالب نهضت پروتستان صورت گرفت و هانتینگتون هم به آنها اشاره کرده، اصلاحاتی در چهارچوب دینی است که به هرحال تحریف شده است. در صورتی که بنیادگرایی اسلامی، بازگشت به اصول و آموزه های دینی است که تحریف نشدهاست و متن اصلیاش یعنی قرآن، کاملاً سالم و دست نخورده باقی مانده است. ثانیاً جهت گیری اصلاحات مسیحی به گواهی برآمدن سرمایه داری غرب درپرتو جنبش پروتستان، دنیایی صرف است، در حالی که بنیادگرایی اسلامی یا مهدویت، تنها خدا را هدف قرار می دهد و دنیاگرایی آنها ازاین روست که خدا از مسلمان خواسته که تارک دنیا نباشد. ثالثاً پروتستانیسم مسیحی، خود برخلاف اصول بوده، حرکتی تجدید نظر طلبانه و بدعت آمیز است. اما اصول گرایی اسلامی و مهدویت، رخاسته از متندین، دارای مجوز رعی و عامل رشد است، چنان که اجتهادهم با همین ویژگی ها، بدعت به حساب نمی آید و ارزش مند است.
3-6. این دیدگاه هانتینگتون نیز ناصواباست که بار بنیادگرایی اسلامی را بر دوش سه گروهی که نام برده، نهاده است؛ زیرااسلام ابتدا ازجنس ایمان و اعتقاد بوده، هیچ مسلمانی را فرو نمی گذارد؛ پس تمام پیروانش باید به اصول اعتقادی و مهدویت ایمان داشته باشند. بهعلاوه، عمل صالح نیز مکمل ایمان است و هر مسلمانی در راه تحقق بخشیدن به باورهای دینی باید بکوشد. پس سه گروه یاد شدهخصوصیتی ندارند و تمام اقشار جامعه زیر پوشش بنیادگرایی اسلامی قرار دارند، چنان که خود هانتینگتون به گونه ای به  این امر اذعان کرده، آن جا که تمام جغرافیای جهان اسلام را عرصه بنیادگرایی اسلامی دانسته، با این که حق این است که هرجایی از کره زمین کهمسلمانی زندگی می کند،وظیفه مسلمانی اش قطعی و با موج بنیادگرایی اسلامی همراه است.
3-7. اعتراف هانتینگتون به شکست لیبرال دموکراسی و رنگ باختنش در برابر اصول گرایی اسلامی، جالبتوجه است. این امر گویایحقانیت و برتری گفتمان مهدویت است. البته مهم، فهمیدن راز شکست لیبرال دموکراسی به مثابه مهم ترین دستآورد تمدن  غربی است.به نظر می رسد پاسخ این باشد که کارنامه تمدن غرب در قبال جهان اسلام سیاه بوده، سرشار از ستم های بسیار بر مسلمانان است. وانگهی به لحاظ فکری نیز غرب بسیار فقیر است. در نتیجه، نارسایی علمی و  عملی غرب ما را بر آن داشته که به گفتمان لیبرالدمکراسی پشت کنیم و به اسلام رو آوریم. ناگفته نماند که چیزی به نام لیبرالیسماسلامی، صرف تخیلی است که فضای ذهن هانتینگتون و امثال او را انباشته، ولیواقعیت خارجی ندارد. و دلیلش، همان است که پیش تر در نقد پروتستانیسم اسلامی وسوسیالیسم اسلامی گفته شد؛ دین اسلام در ذات خود، کامل و مستقل بوده، اساساًغیربشری است و نسبتی با مکاتب بشری ندارد.بنابراین نیازی هم به وام گیری ازآنها ندارد تا با یکی از آنها ترکیب شود. اگر اسلام را بی نیاز و کامل بدانیم، گفتمان ویژه ای درباره آزادی انسان (به مثابه بنده خدا) خواهد داشت و در نتیجه، نیازی به پیوند میان لیبرالیسم غربی و اسلام نیست. و اساساً چنین ارتباطی محال است؛ زیرا انسان مسلمان بنده خداست و آزادی اراده اش پرتوی از اراده مطلق الهی است. در صورتی که انسان غربی بریده از خدا، خودرا جای او نهاده، اراده اش را مطلق کرده و صددرصد احساس آزادی می کند و چنین چیزی با عبودیت جمع پذیر نیست.
3-8. و آخرین سخن، پاسخی به شبهه ناکارآمدی دین و مهدویت است که گویا مهم ترین اشکال به بنیادگرایی اسلامی است. این نکته ای اساسی است که روح تمدن غربی را مادیت تشکیل داده، مبنای فکری آن و جهان بینی اش را اصالت ماده ساخته و رویکرد اصلی اشرشد اقتصادی است و از این روست که بنیادگرایی اسلامی با این معیارسنجیده می شود. ولی این موضع گیری نادرست است و برای ارزیابی بنیادگراییاسلامی، نخست باید معیاری غیرمادی منظور شود تا کارآمدی نظری آن مشخص شود. پس از عبور از این مرحله، نوبت به کارآیی عملی دین می رسد و چنین امری آن گاه داوری می پذیرد که فرصت عمل فراهم آید و پس از آن قضاوت شود.
بنیادگرایی اسلامی به مثابه درآمدی بر مهدویت، در آغاز راه است و دست کم فرصتی برابر با مجال فراهم شده برای غرب نیاز دارد که اینحرکت به موفقیت های عملی دست یابد و کارآمدی اشآشکار گردد.


کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

مرتبط باموضوع :

 دجال در مسیحیت  [ چهارشنبه، 3 مهر ماه، 1392 ] 1915 مشاهده
 دجّال شناسی و راه کارهای عملی دجّال ستیزی (بخش اول)  [ يكشنبه، 17 فروردين ماه، 1393 ] 630 مشاهده
 دمشق در آخرالزمان  [ شنبه، 4 مرداد ماه، 1393 ] 1716 مشاهده
 مسیـــــــــــــــــــح دجــــال  [ چهارشنبه، 16 بهمن ماه، 1392 ] 914 مشاهده
 سیمای نماز در آخرالزمان  [ سه شنبه، 14 آبان ماه، 1392 ] 2272 مشاهده

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها

 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت


اشتراک گذاري مطلب