اين نوشتار با هدف مقايسه ميان گفتمان مهدويت و نظريه جنگ تمدن هاي ساموئل هانتينگتون  سامان يافته است، از اين رو لازم است در ابتدا به بيان اهميت اين موضوع بپردازيم. از يک سو موضوع مهدويت که از اهميت بسياري برخوردار است؛ زيرا بنابر آن آينده تاريخ بازگو شده، تمام آرمان ها و اهداف والاي اسلام در اين اعتقاد خلاصه و در آن متجلي مي شود. در نتيجه، پذيرش اين باور و پاي بندي به آن، انسان را در مسير درست زندگي به خوبي پيش ميبرد. از سوي ديگر، جنگ تمدن ها با رويکرد يأس آور و بدبينانه به آينده، از جانب نظريه پرداز بزرگ امريکايي مطرح شده است.


اشاره:

نوشتار  حاضر به مقايسه ميان گفتمان «مهدويت» و نظريه «برخورد تمدن ها»ي هانتينگتون مبادرت کرده است. ابتدا نظريه جنگ تمدن هامختصراً بازگو و نقد کلي مي شود، سپس به تفصيل، محتواي آن با نظريه شيعي ـ اسلامي مهدويت مقايسه مي گردد. دين  ايدئولوژيک اسلام با ايدئولوژي مهدويت، حساسيت غرب را موجب شده است. بخشي از مقاله به اين موضوع اختصاص دارد و در ادامه اين مسئله،تجديدحيات دين در عصر کنوني هم به بحث کشيده شده است. فراز ديگر، سنجش گفتمان مهدويت با اصلاح ديني غرب، با هدف نشاندادن تفاوت اساسي ميان آن دو است. در ادامه معرفي گفتمان مهدويت، دفاع از آن و اصول گرايي اسلامي؛ از رويکرد مکتبي و نگاه
انتزاعي به دين به نحو کامل دفاع کرده ايم. به دنبال آن، نگاه فطري به انسان بهعنوان مبناي دين مورد گفت وگو قرار گرفته است. موضوعجهان دو قطبي بحث ديگري است که گشوده ايم. و سرانجام، معرفي کوتاه غرب نيز اجتناب ناپذير بوده که بدان پرداخته ايم.

کليد واژه ها

برخورد تمدن ها؛ اصلاح ديني؛ تجديد حيات دين؛ بنيادگرايي؛ اصول گرايي؛ دين انتزاعي؛ دين تاريخي؛ ناسيوناليسم؛ فقه سياسي؛
اصالت انسان؛ حق و باطل و مهدويت.

مقدمه

اين نوشتار با هدف مقايسه ميانگفتمان مهدويت و نظريه جنگ تمدن هاي ساموئل هانتينگتون  سامان يافته است، از اين رو لازم استدر ابتدا به بيان اهميت اين موضوع بپردازيم. از يک سو موضوع مهدويت که از اهميت بسياري برخوردار است؛ زيرا بنابر آن آينده تاريخ بازگو شده، تمام آرمان ها و اهداف والاي اسلام در اين اعتقاد خلاصه و در آن متجلي مي شود. در نتيجه، پذيرش اين باور و پاي بندي به آن،انسان را در مسير درست زندگي به خوبي پيش ميبرد. از سوي ديگر، جنگ تمدن ها با رويکرد يأس آور و بدبينانه به آينده، از جانبنظريه پرداز بزرگ امريکايي مطرح شده است.
اهميت موضوع از اين روست که امريکا در حال حاضر مدعي سردمداري نظم نوين جهاني بوده، خود را شايسته رهبري جهان مي داند و در عين حال از نظريه اي حمايت مي کند که بنابر آن، آينده اي هولناک و تاريک در پيش خواهد بود و در آن هيچ خبري از حقوق بشر غربي ودموکراسي امريکايي نيست.
نظريه پرداز جنگ تمدن ها نيز جايگاه برجسته اي در غرب و امريکادارد.
«اهميت نظريه برخورد تمدن ها از آن جاست که نظريه پرداز آن از افراد پرنفوذ و تواناست که ديدگاهش با دستورالعمل هاي استراتژيک برايغرب، به ويژه امريکا همراه است. اين نظريه بيشتر يک دستورالعمل استراتژيک است تا يک نظريه محض وبه ارزيابي سياسي نيز نياز داردو محدود کردن آن به تحليل هاي انتزاعي کافينيست.»

بخش اول

معرفي نظريه جنگ تمدن ها و نقد آن
محتواي اين نظريه شامل موارد زير است:

1. دشمن تراشي:

اولين بخش نظريه برخورد تمدن ها، ضرورت وجود دشمن است. در حقيقت بايد دشمن تراشيد تا دشمني تحقق يابد و سپس با او برخوردشود. هانتينگتون مي گويد:
براي ملت هايي که به جست وجوي هويت يا باز آفريني قوميت خويش برخاسته اند، وجود دشمن، ضرورتي حياتي است و خطرناک ترين
خصومتهايي که بالقوه وجود دارد، در خطوط گسل تمدن هاي اصلي صورت مي گيرد.
آشکار است که اساس اين نظريه، وجود دشمن و دشمني است تا برخورد با او امکان پذير باشد؛ درحالي که چنين اقدامي نتيجه بدبينيبه ديگران و خيالاتي است که خلاف واقعيت است. آيا نمي توان به جاي چنين کاري، با خوش گماني به ديگران آغاز کرد و از ابتدا مانع بروزدرگيري و خشونت شد؟ طبق منطق غرب، رويکرد جنگ تمدن ها با تساهل،تسامح، حقوق بشر و دموکراسي سازگاري ندارد.

2. جهان چند قطبي:

انتقاد سختي که به مخالفان غرب و دموکراسي غربي مي شود، اين است که نبايد افراد را به خودي و غيرخودي و جامعه را به شهرونددرجه يک و درجه دو تقسيم کرد. ولي به رغم اين خرده گيري، گام دومي که هانتينگتون به دنبال دشمن تراشي به طور طبيعي برداشته،باور به جهان چند قطبي است:
حرف اصلي اين کتاب آن است که فرهنگ و هويت هاي فرهنگي که در سطح گسترده، همان هويت هاي تمدني هستند؛ الگوي همبستگي ها، واگرايي ها و جنگ ها را در جهان پس از جنگ سرد تعيين مي کنند... براي اولين بار درتاريخ، سياست جهاني، هم چندقطبي است و هم چند تمدني.
علاوه بر ناهمخواني چنين رويکردي با حقوق بشر و گفتمان دموکراسي غربي؛ اين نگاه با موضع خود هانتينگتوندر باره اداره جهان نيزسازگاري ندارد. زيرا وي به صراحت الگوهاي چهارگانهمديريت جامعه جهاني را باز گفته، الگوي تک جهان فوکوياما، نيز مدل دو جهان ما وآنها، از جمله ديدگاه به قول او سنتي مسلمانان، با عنوان دارالحرب و دارالاسلاميا خودي و غيرخودي؛ همين طور ديدگاه هرج و مرج طلبرا رد کرده، ديدگاه جهانچند قطبي را به طور نسبي ترجيح داده است.
اکنون سؤال اين است که ميان ديدگاه دو جهان و چند جهان، يا جهان دو قطبي و چند قطبي چه فرقي است؟ بنابر همان مدرکي که جهان دو قطبي محکوم است ـ و لابد ملاکش تفرقه آميزي و خط کشي بي دليل و دشمني آور است ـ جهان چند قطبي نيز سرشار از تنش هاخواهد بود. به علاوه چنان که در جهان دو قطبي ما و آنها، هر قطبي خود را بر حق و ديگري را باطل مي داند؛ در جهانچند قطبي نيزهمين حالت حکم فرما بوده، هيچ کس در برابر ديگري انعطافي نشاننمي دهد، پس طبق ديدگاه حقوق بشر غربي و تساوي انسان ها،هر نوع قطب بندي و تبعيضي که برابري انسان ها را نفي کند ناپسند بوده، چند قطبي بودن نيز مانند دوقطبي بودن محکوم است.

3. افول نسبي غرب:

بخش ديگري از نظريه برخورد تمدن ها اذعان به افول نسبي غرب و کم آوردن تمدن غرب در مصاف با ديگر تمدن هاست:
غرب از لحاظ نفوذ سياسي به طور نسبي افول کرده است؛ اما تمدن هاي آسيايي قدرت نظامي و سياسي خود را گسترش مي دهند.اسلام به لحاظ جمعيتي، گسترش انفجاري دارد... تمدن هاي غير غربي عموماً به طرح مجدد ارزش خاص فرهنگ هاي خويش رو آورده
اند. نظمي جهاني بر شالوده تمدن ها در حال شکل گيري است. جوامعي که قرابت هاي فرهنگي دارند با يکديگر همکاري مي کنند. تلاشبراي انتقال يک جامعه از يک تمدن به تمدني ديگر ناکام مي ماند و کشورهاي کوچک در پيرامون کشوري گروه بندي مي شوند که در تمدن آنها نقش اصلي يا محوري دارد.
در صورتي که از يک سو مهتري غرب زير سؤال رفته و روند نزولي و انحطاطش آغاز شده باشد و از سوي ديگر شرق سير صعودي راشروع کرده باشد؛ شايستگي يکي کاهش يافته و بر حقانيت ديگري افزوده خواهد شد. در نتيجه، تمدن فروتر استعداد بقا را از کف نهاده، نبايد باتمدني که در حال رشد و بالندگي است درگير شود. ولي درست برعکس، پر مدعايي و افزون خواهي غرب در اين شرايط از نگاههانتينگتون نيز پوشيده نمانده است.

4. ادعاي جهانگرايي:

سخن وي در اين باره چنين است:
مدعاهاي جهان گرايانه غرب باعث درگيري فزاينده تمدن هاي ديگر به ويژه تمدن هاي اسلامي و چيني با غرب مي شود... بقاي غرببسته به آن است که امريکايي ها هويت غربي خود را مورد تأکيد قرار دهند و غربي ها هم بپذيرند که تمدن ايشان تنها مال خودشاناست و جهاني نيست و براي بازسازي و حفظ اين تمدن در چالش با جوامع غيرغربي، با يکديگر متحد شوند. اجتناب از جنگجهاني تمدنها، بستگي دارد به اين که رهبران جهان، ماهيت چند تمدني سياستجهاني را پذيرفته، براي حفظ آن با يکديگر همکاري کنند.
هانتينگتون پس از طرح مشکل، راه حل آن را دست کشيدن از زياده خواهي و پذيرفتن غيرجهاني بودن تمدن غربي مي داند؛ ولي ادعايچالش با تمدن هاي ديگر را رها نکرده، خواستار اتحاد غرب براي حفظ تمدنش شده است. اشکالي که به وي وارد است، اين است که اولاً:افول نسبي غرب و غيرجهاني بودن تمدن غرب، مجالي براي ماجراجويي و چالش گري غرب با تمدن هاي ديگر باقي نمي گذارد. ثانياً:
وقتي ادعاي چالش گري به ميان آمد و بدان جامه عمل نيز پوشانده شد؛ خواه ناخواه نوبت به درگيري تمدن ها مي رسد و ديگر سخن ازهم کاري رهبران جهان براي حفظ همه تمدن ها و اجتناب از جنگ تمدن ها بي موردخواهد بود.
پس از معرفي نظريه برخورد تمدن ها و آشنايي با محتواي آن، اين سؤال پيش مي آيد که تا چه حد اين عقيده درست است و پيش بينيهانتينگتون احتمال وقوعدارد؟
نقدهايي به اين نظريه وارد شده است. ما در اين مجال، از تکرار اشکالات طرحشده، خودداري مي کنيم.  در عوض اشکالات زير را به ايننظريه وارد مي دانيم:
الف) نظريه جنگ تمدن ها اصل را بر دشمني و توطئه نهاده و اين چيزي است که مناديان و مدافعان جدي دموکراسي از جمله کارل پوپر بهشدت آن را تخطئه مي کنند و واقع هم اين است که اين کار نوعي فرافکني و عوام فريبي است که از سر بي مسئوليتيو ماجراجويي رخ
داده است.
ب) به نظر مي رسد، هانتينگتون به نمايندگي از غرب و به مثابه يکي از مهره هاي فرهنگي و سياسي امريکا، تلاشي مذبوحانه کرده اندوپا را از گليم خود فراتر نهاده اند و با طرح نظريه برخورد تمدن ها کوشيده اند غرب را از افول باز دارند و سهمي ناعادلانه براي تمدن غربيمطالبه کند. در حالي که با فرض سير نزولي غرب که وي بدان معترف است، منطقي و عادلانه نيست که با دشمن تراشي، چالش گري وتنش آفريني، به جنگ تمدن ها دامن زده شود و تمدني را که در سراشيبي قرار گرفته و رو به کهولت مي گذارد، سر پا نگه داشت.
ج) اشکال ديگر، يکي بر شمرده شدن توسعه و تعرض است. اين حرف درست مي نمايد که تمدن غرب، به ويژه در بعد اخلاقي رو بهانحطاط نهاده و در نتيجه نمي تواند مدعي جهاني بودن و رهبري جهانباشد. هم چنين درست است که تمدن هاي ديگر به ويژه تمدنهاي آسيايي و اسلامي، بار ديگر سير صعودي را آغاز کرده اند، ولي اين سخن درست نيست که رشد و توسعه تمدنهاي شرقي، لزوماً
با سلطه جويي و تعرض آنها به غرب همراه باشد؛ زيرا با وصف محور بودن اخلاق ـ به ويژه در تمدن اسلامي ـ مجوزي براي بي عدالتي ودستاندازي به حقوق ديگران وجود نخواهد داشت. آري اگر غرب دست به جنايت زده يا رژيميچون اسرائيل وحشي را به جانمسلمانان اندازد، نبايد انتظار سکوت و تسليم را از آنها داشته باشد! درست است که لبه هاي تمدن اسلامي و خطوط گسل آن خونين
است،ولي غرب همواره مسئول مستقيم تمام خون ريزي هاي فلسطين اشغالي، عراق، افغانستان،بوسني و... بوده است که با بيعدالتي هاي آشکار وحمايت از اقمار تروريست خود،زمينه خون ريزي را فراهم مي سازد.
د) اشکال جوهري نظريه جنگ تمدن ها، نگاهنادرست به ماهيت اسلام و انسان است. شرح اين اشکال در ادامه اين نوشتار خواهد آمدکه به مقايسه گفتمان مهدويت و جنگ تمدن ها مربوط است.


جنگ تمدن ها

کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

مرتبط باموضوع :

 فراوانی رحلت علما در آخرالزمان  [ جمعه، 11 بهمن ماه، 1392 ] 810 مشاهده
 کتاب “ رهایی هیولا”  [ چهارشنبه، 7 آبان ماه، 1393 ] 1022 مشاهده
 دجّال شناسی و راه کارهای عملی دجّال ستیزی (بخش پایانی)  [ دوشنبه، 25 فروردين ماه، 1393 ] 678 مشاهده
 فتنه‌های بحران‌ساز آخرالزّمان  [ پنجشنبه، 22 اسفند ماه، 1392 ] 978 مشاهده

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها

 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت


اشتراک گذاري مطلب