از کاهلی نقل شده است که گفت: شنیدم حضرت صادق (علیه السّلام) می فرمود: «هنگامی که یعقوب به فراق یوسف و بنیامین گرفتار شد، عرض کرد: پروردگارا! پسرانم را از جلو چشمم بردی، بر من ترحم نمی کنی؟ خطاب شد: اگر آنان را هم میرانده بودم، برای تو زنده می کردم.


اعتبار روایات
در این که قرآن، تنها کتاب آسمانی امّت جهان اسلام است که برای هدایت مردم در دسترس می باشد، شکی نیست؛ امّا همه قرآن، هادی مردم است، نه فقط بعضی از آن. چنانچه خداوند متعال در خود قرآن می فرماید:
(أفَتُؤمِنُونَ بِبَعضِ الکِتَابِ وَ تَکفُرُونَ بِبَعضٍ)؛(1) آیا به بعضی از دستورات کتاب آسمانی ایمان می آورید و به بعضی کافر می شوید؟!
بنابر این کسانی که یک آیه از قرآن را نپذیرند، در حقیقت حرف خدا و همه آیات قرآن را رد کرده اند.
اما منحصر کردن حجّت الهی و طریق هدایت، فقط به قرآن صحیح نیست؛ زیرا آیاتی در قرآن می باشد که دلالت مستقیم بر حجّیت کلام و سنّت پیامبر دارد.
1.خداوند متعال برای پیامبرش وحی کرده است که:
(وَ أنزَلنَا إِلَیکَ الذِّکرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیهِم)(2)؛
ما قرآن را به تو نازل کردیم تا آن را برای مردم بیان کنی.
این آیه، صریح در اعتبار و حجّت بودن بیان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد، درباره آن چه که از طرف خداوند برای هدایت نازل شده است.
2. ( فَلاَ وَ رَبِّکَ لَا یُؤمِنُونَ حَتیَ یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَینَهُم ثُمَّ لَا یِجَدُوا فِی أنفُسِهِم حَرَجًا مِّمَّا قَضِیتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسلِیماً)(3)؛
نه هرگز، به خدایت سوگند! اینان مؤمن نخواهند بود، مگر وقتی که تو را در اختلافاتشان حَکَم قرار دهند و از آن چه قضاوت می کنی، در دل خود نگرانی احساس نکنند و کاملاً تسلیم تو باشند.
در این آیه قضاوت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به طور کلّی و تسلیم شدن مردم در برابر آن، ملاک قرار داده شده است.
3.(فَإن تَنازَعتُم فی شَیءٍ فَرُدُّهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ)(4)؛
پس اگر در چیزی نزاع و اختلاف پیدا کردید آن را به خدا و رسول ارجاع دهید. اگر سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حجّت نمی بود، قرآن او را برای رفع منازعات و اختلافات بشری، کنار خداوند به عنوان داور قرار نمی داد.
4.(فَسأَلُوا أهلَ الذِّکرِ إن کُنتُم لَا تَعلَمُون)(5)؛
اگر نمی دانید از اهل ذکر بپرسید.
و به اتفّاق فریقین، بارزترین مصداق اهل ذکر، پیامبر و اهل بیت او هستند.
5.( وَ مَا ءَاتَئکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهیَکُم عَنهُ فَانتَهُوا)(6)؛
آنچه را پیامبر به شما داد، پس باید آن را بگیرید و آنچه را نهی کرد از آن باز ایستید.
6.خداوند در جای دیگر قرآن خطاب به پیامبر می فرماید:
(قُل إن کُنتُم تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونیِ یُحبِبکُمُ الله)(7)؛
بگو اگر شما، خدا را دوست دارید، از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد.
7. خداوند عالم در خطاب مهم و سرنوشت سازی به جامعه انسانی چنین می فرماید:
( مَا ضَلَّ صَاحِبُکمُ وَ مَا غَوَی وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الهَوَی إِن هُوَ إِلَّا وَحیٌ یُوحَی)(8)؛
مصاحب شما [پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ] نه گمراه است و نه جاهل و از هوای نفس سخن نمی گوید. این نیست مگر وحیی که به او می شود.
این آیات، یک مطلب لطیف تری را هم در بردارد که در آن، دو نکته وجود دارد، یکی اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به میل خود نه سخن خود را می گوید که به خداوند افترا ببندد؛ چون قرآن، کتابی نیست که قابل افترا باشد.(9) و نه سخن دیگری را اضافه می کند، تا بگویند:«إِنَّمَا یُعَلَّمُهُ بَشَر»(10) بلکه هر چه می گوید، وحی است. سخن غیر خدا را نمی گوید.
نکته دوّم، آن که نطقش عین وحی است که تجلّی می کند. نظیر (وَ مَا رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ وَ لَاکِنَ اللَّهَ رَمَی)(11) این کلام خداست که از زبان رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده می شود؛ چنانچه طبق این آیه، دست خدا است که از آستین پیامبر به در آمده است. از این جهت باید گفت: رمی تو، در حقیقت رمی خداست و در این آیات که می فرماید:( وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الهَوَی إن هُوَ إِلَّا وَحیٌ یُوحَی) نطق تو، عین وحی است؛ یعنی هم کلام تو در حقیقت کلام خداست و هم تکلم تو تکلم خداست. «ان هو» یعنی آن نطق نیست «الاّ وحی» نه اینکه آن چه را که تو ای رسول اکرم نطق می کنی، برابر با وحی است، یا آنچه وحی شده، تو آن را نطق می کنی؛ بلکه مراد آن است که تکلّم تو و نطق تو، همان تکلّم الهی است.
بنابراین راه هدایت الهی منحصر به قرآن نیست و قول و فعل و حتّی تقریر پیامبر از آن جهت که مبین احکام الهی است نیز حجّت و طریق هدایت خداوند است. کلام پیامبر همان کلام خداوند می باشد.
با مراجعه به تاریخ صدر اسلام و در نظر گرفتن شرایط موجود منطقه و جهان، در زمان آخر عمر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) ، مقتضای حکم عقل نیز این مطلب را ثابت می کند که آن حضرت، با عقل و درایت فوق العاده ای که علاوه بر مقام نبوّت داشت و عمر شریف خود را در اعتلای دین اسلام صرف کرد، برای حفظ این شریعت از آفات و خطرات احتمالی آینده و نیز هدایت و اداره امّت جاوید، چاره ای اندیشیده و کیفیت رهبری پس از خود را بیان کرده است؛ زیرا هرگز نمی توان گفت که آن حضرت بعد از خود، برای زمام امور و ادامه این آخرین دین الهی، هیچ برنامه ای نداشته باشد و مسلمانان را به حال خود رها کند! آیا می شود تصور کرد، یک دین جهانی که دربرگیرنده تمام معارف اصلی، اصول اخلاقی و احکام فرعی از تمام ابعاد فردی و اجتماعی است، برخلاف تمام قوانین جهان که نیاز به مفسّر و نگهبانی دارد، به یک حافظ و مفسّر نیاز نداشته باشد؟! آیا معقول است با توجه به ختم دوره رسالت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و جهانی بودن دین اسلام، آن حضرت درباره مسأله رهبری جامعه اسلامی به چگونگی آن، که از مسائل حیاتی و سرنوشت ساز بشر است، سخنی نگوید و برنامه ریزی نکند؟! و حال آن که سیره آن حضرت، چنین بود که هر وقت به سفر یا غزوه ای می رفت، برای خود جانشین تعیین می کرد، تا به امور مردم رسیدگی کند. با این وصف، چگونه می شود امّت را بعد از خود به حال خودش رها کند؟ این یک برهان «لّمی» است که از علّت شیء به ضرورت وجود آن پی خواهیم برد. یعنی از سیره پیامبر و ضرورت امامت برای جامعه مسلمین به این نتیجه می رسیم که آن حضرت در زمان حیات خود، امام و جانشین معیّن فرموده است.
بنابراین، این که پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفته و درباره رهبری پس از خود هیچ سخنی نگفته است، پذیرفتنی و قابل قبول نیست.
در تاریخ آمده است که عبدالله پسر خلیفه دوّم در زمانی که پدرش در بستر مرگ افتاده بود، به او پیشنهاد کرد:«جانشینی بعد از خود انتخاب کن». پدرش با این سخن، موافقت کرد. (12)همچنین نقل شده است که عایشه به عبدالله پسر عمو گفت:« پسرم! سلام مرا به پدرت عمر برسان و به او بگو امّت محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به حال خودش رها نکن و جانشینی برای خود قرار بده؛ زیرا در آن، ترس فتنه دارم.(13)» نیز گفته شده است گروهی به عیادت عمر آمده و از او درخواست کردند که برای خود جانشینی انتخاب کند.(14)
اکنون این سؤال مطرح می شود که آیا دیگران در مقایسه با پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) به مصلحت وصیت و تعیین جانشینی آگاه تر بودند؟! این ادّعا، توهین بزرگ به پیامبر اسلام و گناهی نابخشودنی خواهد بود.
این وظیفه رسول گرامی است که به فرمان خداوند متعال فرد ممتازی را که شایستگی رهبری امّت اسلامی را داشته است، برگزیده و او را به عنوان جانشین خود به مردم معرّفی کند؛ زیرا امامت، همچون نبوّت، منصبی الهی و آسمانی است؛ چون امامت، تداوم بخش نبوّت و رسالت است. صحّت این ادّعا را می توان از گزارش های تاریخی، ادّله و شواهد فراوانی که وجود دارد، به دست آورد؛ زیرا پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به چنین امر مهمّی می اندیشیده و برای آن ها چاره جویی هم کرده است. مانند واقعه غدیر و حدیث ثقلین. پیامبر اسلام طبق روایات متواتر شیعه و سنّی، حدیث ثقلین را در مواقف متعدّد هم چون روز عرفه در حجّة الوداع، هجدهم ذی الحجّة در غدیر خم، در مسجد مدینه و در نهایت در حجره مبارک خویش، هنگام ارتحال، مکرّرا بیان فرموده است:
انّی تارک فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی ما ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا ابدا؛
همانا من دو چیز گران بها و ارزشمند را بین شما به جا می گذارم؛ کتاب خدا و عترتم. اگر به این دو چنگ زنید، هرگز گمراه نخواهید شد.(15)
البته رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، مسأله جانشینی را در همان روزهایی که در مکّه به سر می برد و هنوز حکومتی در مدینه تشکیل نداده بود، یک مسأله الهی تلقّی می کرد. این معنا، در چندین حدیث دیگر از نظر شیعه و سنّی آمده است که حدیث «یوم الدّار» یکی از آن ها است.
پس از گذشت سه سال از آغاز بعثت، خدای متعال، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را مأمور کرد دعوت خود را آشکار سازد و آیه (و انذر عشیرتک الاقربین)(16) نازل شد؛ یعنی ای پیامبر! خویشان نزدیک خود را بترسان. علی (علیه السّلام) بر حسب دستور پیامبر، غذایی تهیه کرد و خویشان آن حضرت را که تقریباً چهل نفر بودند، دعوت کرد. پیامبر ضمن سخنانی به آن ها فرمود: من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام.
وَ قَد أمَرَنِی اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أن أدعُوکُم فَأیُّکُم یُؤَازِرُنیِ عَلَی أمرِی عَلَی أن یَکُونَ أخِی وَ وَصِیَّی وَ خَلِیفَتِی فِیکُم؛ خداوند به من امر فرموده شما را به آن دعوت کنم. پس کدام یک از شما مرا بر این امر کمک می کند تا برادر و وصی و جانشین من باشد میان شما؟
حضرت سه مرتبه این سخن را تکرار کرد. علی (علیه السّلام) می فرماید: من از همه کوچکتر بودم. در هر بار گفتم: ای پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) من به شما کمک می کنم. در این موقع، پیامبر فرمود: هَذَا أخِی وَ وَصِیَّی وَ خَلِیفَتِی فِیکُم فَاسمَعُوا لَهُ وَ أطِیعُوا (17)این برادر، وصی و جانشین من است بین شما؛ پس سخن او را بشنوید و اطاعت کنید.
روایت دیگری در منابع اهل سنّت از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با نام خلفا، نقل شده است، که حضرت فرمود:
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) إِنَّ خُلَفَائِی وَ أوصِیَائِی و حُجَجُ اللَّهِ عَلَی الخَلقِ بَعدیِ اثنَا عَشَرَ، أوَّلُهُم عَلِی وَ آخِرُهُم وَلَدِی المهدی، فینزل روح الله عیسی بن مریم فیصلی خلف المهدی، و تشرق الارض بنور ربها، و یبلغ سلطانه المشرق و المغرب (18)؛
همانا خلفا و اوصیای من و حجّت های خدا بر مردم، بعد از من، دوازده نفر هستند اوّل آنها، علی و آخرشان فرزندم مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است و حضرت عیسی بن مریم پشت سر او نماز می خواند و شرق و غرب عالم را به نور خدا روشن کرده و حکومت خود را بر جهان می گستراند.
بنابراین عترت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، کنار قرآن، به عنوان مرجع هدایت قرار خواهد داشت. پس از اثبات حجّیت روایات اهل بیت (علیهم السّلام)، به نحو استدلالی به کمک روایات امامان (علیهم السّلام)، وقوع رجعت را در آخر الزّمان به روشنی می توان اثبات کرد که هیچ شک و شبهه ای باقی نماند.
وقوع رجعت در میان پیامبران پیشین
اکنون روایاتی را که دلالت بر وقوع رجعت در زمان پیامبران گذشته دارد به طور خلاصه در ذیل می آوریم:
1. عن الکاهلی قال: سمعت ابا عبدالله(علیه السّلام) یقول: ان یعقوب لما ذهب منه یوسف و بنیامین نادی یا رب امّا ترحمنی اذهبت ابنی؟ فقال الله عزّوجلّ: لو امتهما لاحییتهما لک ...(19)؛
از کاهلی نقل شده است که گفت: شنیدم حضرت صادق (علیه السّلام) می فرمود: «هنگامی که یعقوب به فراق یوسف و بنیامین گرفتار شد، عرض کرد: پروردگارا! پسرانم را از جلو چشمم بردی، بر من ترحم نمی کنی؟ خطاب شد: اگر آنان را هم میرانده بودم، برای تو زنده می کردم.
2.مرحوم کلینی از امام صادق (علیه السّلام) روایتی نقل می کند:
عَبدِ اللَّهِ بنِ سُلَیم العَامِری عَن أبِی عَبدِ اللَّهِ (علیه السّلام) قَالَ: إِنَّ عِیسَی ابنَ مَریَمَ جَاءَ إِلَی قَبرِ یَحیَی بنِ زَکَرِیَّا (علیه السّلام) وَ کَانَ سَألَ رَبَّهُ أن یُحیِیَهُ لَهُ فَدَعَاهُ فَأجَابَهُ وَ خَرَجَ إِلَیهِ مِنَ القَبرِ فَقَالَ لَهُ مَا تُرِیدُ مِنِّی فَقَالَ لَهُ أُرِیدُ أن تُؤنِسَنِی کَمَا کُنتَ فِی الدُّنیَا فَقَالَ لَهُ یَا عِیسَی مَا سَکَنَت عَنَّی حَرَارَةُ المَوتِ وَ أنتَ تُرِیدُ أن تُعیِدَنِی إِلَی الدُّنیَا وَ تَعُودَ عَلَی حَرَارَةُ المَوتِ فَتَرَکَهُ فَعَادَ إِلَی قَبرِهِ(20)؛
حضرت صادق (علیه السّلام) فرمود: حضرت عیسی (علیه السّلام) بر سر قبر یحیی بن زکریا آمد و قبلاً از خدا خواسته بود که وی را زنده کند. او را صدا زد. جواب داد و از قبر بیرون آمد. عرض کرد:«از من چه می خواهی؟» فرمود:« می خواهم مونس من باشی، چنان که در دنیا بودی». عرض کرد:«ای عیسی! هنوز تلخی مرگ از کامم بیرون نرفته، می خواهی مرا به دنیا بازگردانی و دوباره به چنگال مرگ گرفتارم کنی؟» عیسی آزادش گذاشت به قبر برگشت.(21)
3.مُحَمَّدُ بنُ جَعفَر الرَّزَّازُ... عَن بُرَیدٍ العِجلِی قَالَ: قُلتُ لِأبِی عَبدِ اللَّهِ (علیه السّلام) یَا ابنَ رَسُولِ اللَّهِ أخبِرنِی عَن إسمَاعِیلَ الَّذیِ ذَکَرَهُ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ حَیثُ یَقُولُ وَ اذکُر فِی الکِتابِ إسماعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الوَعدِ وَ کانَ رَسُولاً نَبِیاًّ کَانَ إسمَاعِیلُ بنُ إبرَاهِیمَ عَلَیهِمَا السَّلَامُ فَإنَّ النَّاسَ یَزعُمُونَ أنَّهُ إسمَاعِیلُ بنُ إِبرَاهِیمَ فَقَالَ (علیه السّلام) إِنَّ إُسمَاعِیلَ مَاتَ قَبلَ إبرَاهِیمَ وَ إِنَّ إبرَاهِیمَ کَانَ حُجَّةً لِلَّهِ قَائِماً صَاحِبَ شَرِیعَةٍ فَإلَی مَن أرسِلَ إسمَاعِیلُ إذَن قُلتُ فَمَن کَانَ جُعِلتُ فِدَاکَ قَالَ ذَاکَ إسمَاعِیلُ بنُ حِزقِیلَ النَّبِی بَعَثَهُ اللَّهُ إلَی قَومِهِ فَکَذَّبُوهُ وَ قَتَلُوهُ وَ سَلَخُوا وَجهَهُ فَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیهِم لَهُ فَوَجَّهَ إلَیهِ سَطَاطَائِیلَ مَلِکَ العَذَابِ فَقَالَ لَهُ یَا إسمَاعیِلُ أنَا سَطَاطَائیِلُ مَلِکُ العَذَابِ وَجَّهَنِی رَبُّ العِزَّهِ إلَیکَ لِأُعَذِّبَ قَومَکَ بأنوَاعِ العَذَابِ إن شِئتَ فَقَال لَهُ إسماعِیلُ لَا حَاجَةَ لِی فِی ذَلِکَ یَا سَطَاطَائیِلُ فاوحَی اللهُ إلیهِ فَمَا حَاجَتُکَ یَا إسمَاعِیلُ فَقَالَ إسمَاعیلُ یَا رَبِّ إِنَّکَ أخَذتَ المِیثاقَ لِنَفسِکَ بِالرُّبُوبِیَّهِ وَ لِمُحَمَّدٍ بِالنُّبُوَّةِ وَ لِأوصِیَائِهِ بِالوَلَایَةِ وَ أخبَرتَ خَلقَکَ بِمَا تَفعَلُ أمَّتُهُ بِالحُسَینِ بنِ عَلِی مِن بَعدِ نَبِیِّهَا وَ إنَّکَ وَعَدتَ الحُسَینَ أن تَکُرَّهُ إلَی الدُّنیَا حَتُّی یَنتَقِمَ بَنَفسِهِ مِمَّن فَعَلَ ذَلِکَ بِهِ فَحَاجَتِی إلَیکَ یَا رَبِّ أن تَکُرَّنِی إلَی الدُّنیَا حَتَّی أنتَقِمَ مَمَّن فَعَلَ ذَلِکَ بِیَ مَا فَعَلَ کَمَا تَکُرُّ الحُسَینَ فَوعَدَ اللَّهُ إسمَاعِیلَ بنَ حِزقِیلَ ذَلِکَ فَهُوَ یَکُرُّ مَعَ الحُسَینِ بنِ عَلِی عَلَیهِمَا السَّلَامُ.
از برید بن معاویه عجلی نقل شده است: به حضرت صادق (علیه السّلام) عرض کردم:«این اسماعیل که خداوند می فرماید:« و یاد کن در کتاب خود شرح حال اسماعیل را که بسیار در وعده صادق و رسول و پیغمبری بزرگوار بود.» همان فرزند حضرت ابراهیم بود؟» فرمود:« آن اسماعیل پیش از حضرت ابراهیم از دنیا رفت و حضرت ابراهیم، حجّت وقت و صاحب شریعت بود؛ پس اسماعیل، پیغمبرِ چه کسانی بود؟» گفتم: «پس این اسماعیل کیست؟» فرمود:«اسماعیل، فرزند حزقیل پیغمبر است. خدا او را به سوی قومش فرستاد، او را تکذیب کردند و کشتند و پوست صورتش را کندند. خدا بر آنان غضب کرد و «سطاطائیل» فرشته عذاب را فرستاد. به وی گفت:« ای اسماعیل! خداوند مرا به سوی تو فرستاد که اگر اجازه دهی، این قوم را هلاک کنم. فرمود: من به این کار احتیاجی ندارم. از جانب خدا وحی شد: پس چه حاجت داری؟ عرض کرد: پروردگارا! تو برای خداوندی خود و پیامبری محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامت اوصیایش، از مردم پیمان گرفته ای و مصیبت های حسین بن علی را به مردم خبرداده ای و حسین (علیه السّلام) را وعده داده ای که او را به دنیا برگردانی، تا خود از دشمنانش انتقام گیرد. اکنون حاجت من این است که مرا هم آن موقع به دنیا برگردانی، تا از دشمنانم انتقام گیرم. خدا به وی وعده داد که او را برگرداند و با حسین (علیه السّلام) برخواهد گشت.»(22)
4.امام رضا (علیه السّلام) نیز در باب وقوع رجعت در امّت های گذشته، بیاناتی فرموده است که ذیلاً بیان می شود:
قَالَ الرَّضَا (علیه السّلام): مَا أنکَرتَ أنَّ عِیسَی کَانَ یُحیِی المَوتَی بِإذنِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ قَالَ الجَاثَلِیقُ أنکَرتُ ذَلِکَ مِن قِبَلِ أنَّ مَن أحیَا المَوتَی وَ أبرَأ الأکمَهَ وَ الأبرَصَ فَهُوَ رَبٌّ مُستَحِقٌّ لِأن یُعبَدَ قَالَ الرَّضَا (علیه السّلام) فَإنَّ الیَسَعَ قَد صَنَعَ مِثلَ مَا صَنَعَ عِیسیَ مَشِی عَلَی المَاءِ وَ أحیَا المَوتَی وَ أبرَأ الأکمَهَ وَ الأبرَصَ فَلَم تَتَّخِذهُ أمَّتُهُ رَبّاً وَ لَم یَعبُدهُ أحَدٌ مِن دُونِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ لَقَد صَنَعَ حِزقیِلُ النَّبِی مِثلَ مَا صَنَعَ عِیسیَ ابنُ مَریَمَ فَأحیَا خَمسَةً وَ ثَلَاثِینَ ألفَ رَجُلٍ مِن بَعدِ مَوتِهِم بِ
رجعت روایات آخرالزمان

کاربرانی که به این خبر امتیاز داده اند.(قرمز رأی منفی و آبی رأی مثبت):

مرتبط باموضوع :

 ياران خاص مهدي هنگام ظهور  [ سه شنبه، 20 آبان ماه، 1393 ] 987 مشاهده
 سبک زندگی مدرن،حجاب عصر ظهور  [ سه شنبه، 15 دي ماه، 1394 ] 2754 مشاهده
 روز شمار محرم (شب پنجم)  [ شنبه، 18 آبان ماه، 1392 ] 918 مشاهده
 توصیه حضرت آیت‌الله بهجت برای زیارت امام رضا(ع)  [ پنجشنبه، 12 دي ماه، 1392 ] 1657 مشاهده
 یکشنبه های ذی القعده،فرصتی طلایی برای توبه  [ شنبه، 31 مرداد ماه، 1394 ] 615 مشاهده

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام شما (ضروری): 
ایمیل شما (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]

امتیاز دهی به مطلب

انتخاب ها

 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت


اشتراک گذاري مطلب